نقد و معرفی کتاب: مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی

مارنی هولبورومترجم: علی ذوالقدر
نظریه

بهار عربی، جنبش اشغال و جنبش خشمگینان مجددا پرسش‌هایی را درباره‌ی راهبرد و تداوم تغییرات اجتماعی مطرح کرده است. بنا به نظر برخی، این جنبش‌های گواهی بر آن هستند که کنش مستقیم موجود در این اعتراضات، اهمیت مبارزه طبقاتی را کم‌رنگ کرده است، دیگرانی اما معتقدند،قدرت جنبش‌های خودجوش نیاز به وجود احزاب سیاسی و ایده‌های سوسیالیستی را منتفی کرده است.

بهار عربی، جنبش اشغال و جنبش خشمگینان مجددا پرسش‌هایی را درباره‌ی راهبرد و تداوم تغییرات اجتماعی مطرح کرده است. بنا به نظر برخی، این جنبش‌های گواهی بر آن هستند که کنش مستقیم موجود در این اعتراضات، اهمیت مبارزه طبقاتی را کم‌رنگ کرده است، دیگرانی اما معتقدند، قدرت جنبش‌های خودجوش نیاز به وجود احزاب سیاسی و ایده‌های سوسیالیستی را منتفی کرده است. همین مسائل موجب شده که کتاب مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی از موضوعیت و اهمیت بیشتری برخوردار باشد. این کتاب مجموعه‌ای جذاب از تفاسیر سیاسی جنبش‌های اجتماعی مختلف چه در گذشته و چه در حال را کنار هم گردآوری کرده است. چهار ویراستار کتاب، کالین بارکر -عضو کهنه‌کار حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا-، لارنس کاکس -فعال و آکادمیسن ایرلندی ساکن مینوث-، جان کرینسکی – استاد علوم سیاسی در سیتی کالج نیویورک- و الف گنوالد نیلسن نروژی- متخصص در جنبش‌های دهقانی هند- هستند. همچنین فصولی از کتاب را دیوید مک‌نلی نویسنده سوسیالیست کانادایی، مارک بلچر متخصص حوزه چین، رالف دارلینگتون نویسنده حوزه اتحادیه کارگری به رشته تحریر درآورده‌اند. لازم به ذکر است پاول بلکلج و نیل دیویدسون که خوانندگان این ژورنال با آن‌ها آشنایی دارند، نیز در نوشتن این کتاب کمک‌های شایانی کرده‌اند. این کتاب ارزش بسیاری برای چپ دارد، چراکه شامل مواضع مختلف درباره چگونگی شکل‌گیری یک جنبش اجتماعی است. چه جنبش‌های از پایین و چه جنبش‌های ارتجاعی مانند راست مسیحی آمریکا. کتاب بسیاری از جنبش‌هایی اجتماعی مانند جنبش‌های کوچابامبا و چیاپاس، جنبش مردم مصر ، انترناسیونالیسم سیاه‌پوستان، شورش هندی‌ها در سال 1857 و مقاومت کنونی مردم هند در برابر آوارگی به علت ساخت سدها در دره‌ی نارمادا در امتداد غرب هند، جنبش عدالت جهانی استرالیا ، مبارزه بر سر برنامه‌های سیاست نوسازی در جوامع شهری اسکاتلند و کنشگری توسعه محلی در ایرلند، مورد بررسی قرار می‌دهد. با وجود آنکه بسیاری از نویسندگان کتاب از اساتید دانشگاه هستند، اما کاملا آشکار است که آن‌ها تلاش می‌کنند از تحلیل‌های دانشگاهی فراتر رفته و پتانسیلِ انقلابیِ جنبش‌های اجتماعی را کشف نمایند. همین ویژگی، این مجموعه از نوشته‌ها را از دیگر روایت‌ها که اغلب جنبش‌های اجتماعی را در تقابل با مبارزه طبقاتی قرار می‌دهند، متمایز می‌سازد. این کتاب تلاش می‌کند، مارکسیسم را با مسائلی مانند مبارزه و آگاهی سیاسی درگیر کرده و در برخی مواقع ابزارهای نوینی برای تحلیل این مسائل پر اهمیت فراهم آورد. کتاب معضل پیچیده‌ و بنیادینی را مطرح می‌کند. در یک نگاه همانطور که کالین بارکر در ابتدا اشاره می‌کند، جنبش‌های اجتماعی در مرکزیت سیاست مارکسیستی قرار دارد. برخلاف این سو برداشت مشهور که مارکس مبارزه طبقاتی را بیشتر درگیری برای مزدها و وضعیت کار درنظر می‌گرفت، بارکر نشان می‌دهد او به مبارزه علیه انواع سرکوب -ملی، قومی و یا جنسی- اهمیت میداد. [بارکر می‌گوید] «ابعاد مختلف ستم، اشتراکا بخش‌های بهم پیوسته‌ای از یک جنبش اجتماعی علیه کلیت سرمایه داری هستند.» (صفحه 53) جنبش‌های اجتماعی می‌توانند چالش‌های مهمی برای سرمایه داری ایجاد کنند. اما به بیان دیگر از آنجا که جنبش‌های اجتماعی گسترده‌تر از طبقه کارگر هستند و شامل افراد و گروه‌های مختلف می‌شوند، می‌توانند به جهات سیاسی مختلفی کشیده شوند و چون گرایش به تمرکز روی یک مسئله دارند اغلب تمایل به اصلاح طلبی پیدا می‌کنند. حتی اگر بر این اهداف محدود فائق آیند، جنبش‌هایی اجتماعی می‌توانند به مسیرهای موجود سیاسی هدایت شوند و خواسته‌های آن‌ها نادیده و تقلیل پیدا کند. برخی از پژوهشگران به این تنش سیاسی پرداخته‌اند اما برخی دیگر در بررسی آن کوتاهی کردند. آگاهی طبقاتی پرسش و مسئله مرکزی در دیالوگ میان مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی در چیستی «طبقه کارگر» و چگونه شگل گری آگاهی سیاسی درون این طبقه نهفته است. تاریخ‌دان مارکسیست بریتانیایی، ای.پی تامپسون وکتابش تکوین طبقه کارگر انگلستان از ارجاعات اصلی این کتاب هستند، چراکه تامسون آگاهی طبقاتی را پدیده‌ای چند وجهی درنظر گرفته است. تامپسون ریشه‌های شکل گیری آگاهی طبقاتی را درون روندهایی غیرمنتظره‌ای توصیف می‌کند. [او می‌گوید:] متدیسم، اتوپیانیسم و جنبش لودیت‌ها در سایه جایگزینی مشاغل مهارت محور با تولید صنعتی شکل گرفتند و به موجب آن سنت بومی سوسیالیستی انگلیسی به وجود آمد. رویکرد تامپسون جایگزینی جذاب در برابر مدل مکانیکی و اقتصادگرایانه از طبقه است که حزب کمونیست- حزبی که تامسپون پس از اشغال مجارستان در سال 1956 از شوروی از آن خارج شد- مطرح می‌کرد. مسئله اصلی تامسپون پیدا کردن سرنخ‌های به‌خصوص تاریخی و فرهنگی بود که منجر به شکل گیری جنبش‌های توده‌ای می‌شوند و اینکه چگونه این جنبش‌ها طبقه‌ای را ایجاد می‌کنند که به قدرت مشترک خود آگاه می‌شود و تبدیل به طبقه برای خود می‌گردد. تاریخ به روایت تامپسون تجربه انسانی را از جبرگرایی رو به زوال استالینیستی نجات می‌دهد و عاملیت انسانی تبدیل به موتور تغییر می‌کند. این موضوع نقطه شروع برخی از تحلیل‌های کتاب است. نباید فراموش کرد که در پشت این تابلوی پر زرق و برق و رنگارنگ تامپسون، فرضیه‌ای نهفته است که طبق آن اشتراک منافع کارگران از انواع و اقسام گروه‌ها، تنها به واسطه آنچه سرمایه‌داری بر آنها اعمال کرده شکل گرفته است. لارنس کاکس در دو فصل -یکی در همراهی با الف گنوالد نیلسن- از کتاب آشکارا به دین سیاسی خود به تامپسون اذعان می‌کند اما نقطه آغاز تامپسون از طبقه و ریشه‌هایش در شیوه تولید را کنار می‌گذارد. کاکس جنبش اجتماعی را به مثابه «طبقه در شکل فعال» باز تعریف می‌کند، زیرا «جنبش اجتماعی حاصل جمع نحوه سازماندهی، آگاهی و هماهنگی کنش است.» (صفحه 132) بنابراین طبقه به مثابه استثمار کارگران توسط سرمایه کنار گذاشته می‌شود. او می‌گوید جنبش‌های اجتماعی از پایین «پروژه‌های جمعی هستند که توسط گروه‌های فرودست دنبال و توسعه پیدا می‌کنند.» هدف آن‌ها «به چالش کشیدن قیودی است که ساختار غالب نیازها و ظرفیت‌ها بر توسعه نیازها و ظرفیت‌های جدید تحمیل می‌کند.» (صفحه 73) او همچنین ادعا می‌کند که آگاهی سیاسی «از طریق عقلانیت‌های محلی و خاص گرایی مبارزاتی» توسعه پیدا می‌کند و تجسم بخش «آموزش رسوب یافته» از مبارزات گذشته است. اگرچه تاکید بر تغییرات ایده‌های سیاسی به واسطه‌‌ی تجربهِ مبارزه واجد حقیقت است، اما تمرکز صرف بر آن، آشکارا نقاط خالی زیادی را باقی می‌گذارد. تاریخ به ما نشان نمی‌دهد که همواره جنبش‌های اجتماعی با پیشرفت مبارزه، بیش از پیش سیاسی شده‌اند و یا اندوخته آموزش سیاسی آن همواره بی قید و شرط رشد کرده است. اتفاقا ویژگی اصلی جنبش‌های اجتماعی این است که بسیار سریع شکوفا می‌شوند و برای مدتی، شدید و مبارزه‌جو هستند و به همان سرعت خاموش و دچار زوال می‌گردند. می‌توان به جنبش‌های عظیم اجتماعی مانند جنبش جهانی ضد جنگ در سال 2003 و یا جنبش دانشجویی بریتانیا در سال 2012، یا جنبش اشغال در ویسکانیسن و اوکلندز در آمریکا یا جنبش شلِ به دریا و مورد معاصرتر کارزار علیه مالیات خانوار اشاره کرد. این جنبش‌ها مسیرهای سیاسی بسیار پرفراز و نشیب‌تری را نسبت به آنچه کاکس می‌اندیشد، طی می‌کنند. درحقیقت ماهیت گذرای جنبش‌های اجتماعی که ناشی از تمرکز اولیه روی موضوعی واحد است، می‌تواند پس از فروکش کردن ستیزه‌جویی و شور اولیه به چندپارگی منتهی شود و اغلب شرکت‌کنندگان در جنبش را دلسرد و حتی نسبت به سیاست رویگردان سازد. به نظر می‌رسد کاکس و نیلسن محلی‌گرایی را به مثابه نیروی محرکهِ اجتماعی و سیاسی می‌بینند و از «عقلانیت‌های محلی» و «خاص گرایی مبارزاتی» به عنوان با ارزش‌ترین جنبه این مبارزات دفاع می‌کنند. اما چسبیدن به محلی گرایی می‌تواند منبع ضعف باشد از آنجا که جنبش را از پیوند با دیگر مبارزات علیه سیستم منحرف می‌سازد. درواقع یکی از ویژگی‌های جذاب جنبش‌های اجتماعی اخیر بیش از آنکه منبعث از محلی‌گرایی ویژه‌شان باشد، درواقع نشئت گرفته از توانایشان در صحبت با زبانی مشترک با مبارزاتی است که کیلومترها دورتر درحال رخ دادن هستند. در جریان اشغال ساختمان کنگره ویسکانسین در مدیسون در فوریه 2011، تظاهرکنندگان پرچم مصر را همراه با نسخه‌هایی از عکس معروف مرد مصری در فیس بوک که پلاکارد « مصر از کارگران ویسکانسین حمایت می‌کند: یک جهان، یک درد» در دست داشت،حمل می‌کردند. دلیل اصلی این اتفاق حضور روح انقلابی قاهره در جنبش اشغال در آمریکا بود. جرقه آغاز هر دو جنبش مسائل محلی بود، اما سیاست‌های ریاضتی و سرکوب مشترک اعمال شده توسط دولت‌های سرمایه‌دار، این دو مبارزه کنار هم قرار داد. تاکید صرف بر کنش‌گری و سازماندهی درونی، بدون ارجاع گسترده‌تر به دیگر نیروهای اقتصادی و سیاسی، همچنین مانعی در برابر تحلیل دقیق از پیامدهای واقعی مبارزات ایجاد می‌کند. رمانتیزه کردن محلی‌گرایی، ممکن است شما را در تشخیص پستی و بلندی‌ها این جنبش‌ها نابینا کند. همانطور که کاکس به شکل مختصر به آن اشاره می‌کند، جنبش‌های اجتماعی محلی در ایرلند شامل کارزارهای مختلف در نقاط کارگری پیرامون مسائل و خدمات محلی می‌شد. تنها اشاره او به پیامدهای این مبارزات جوامع این است که آن‌ها همجنان موجود هستند، «حداقل تا همین اواخر.» (صفحه 142) این کمپین‌ها به شکل خودجوش بر علیه ویرانی‌ها در جوامع درون شهرها شکوفا شدند. کاکس در این مورد درست می‌گوید. به عنوان مثال گروه «ظهور سرکشی و امید » - گروه مقاومت خلاق درون شهر دوبلین- هزاران نفر در سال 2011 و 2012 بسیج کرد. همچنین افرادی زیادی به شکل فعال برای احیا پروژه‌های زیرساختی در محلشان درگبر شدند، اما نباید فراموش کرد که بدون گسترش مبارزه و پیوند با کارزاری علیه ریاضت اقتصادی، منافع دولنی و یا خصوصی قادر بودند خواسته‌های خود را بر این جوامع تحمیل نمایند. نتیجه این جنبش، پروژه‌های مشارکت عمومی-خصوصی شگفت انگیزی مانند «خیابان دومینیک »، «سنت مایکلز استیت » و «اُدِوانی گاردنز » در دوبلین بود که پس از وقوع بحران اقتصادی 2010 و ورشکستگی سازندگان بدون هیچ تشریفات و صحبتی کنار گذاشته شد. چیک کالینز در فصلی از کتاب، پیرامون سیاست جوامع در اسکاتلند، ارزیابی بسیار سر راست‌تر اما دقیق و ظریفی از جنبش‌های اجتماعی محلی‌محور ارائه می‌دهد. او نشان می‌دهد که چگونه از فقیرترین جوامع در اسکاتلند به عنوان میدان آزمایش نئولیبرالی برای تطبیق با سیاست «همکاری» سو استفاده شد. اگرچه این طرح در قالب زبان مشارکت بیان می‌شد اما چیز جز رها کردن این جوامع در استثمار شدیدتر نبود. در ایرلند نیز بسیاری از کنشگران محلی همین بحث را پیش بردند. مشکل حقیقی در باور به اینکه جنبش‌های اجتماعی درست به مانند مبارزات طبقه کارگر هستند در این نکته است که این تحلیل کلیت حوزه محل کار و مبارزه اتحادیه‌ای (شاید بخاطر تفاوت در موضوع دانشگاهی) نادیده می‌گیرد. این درست است که نمونه‌های ایرلندی و بریتانیایی مانند کارزار شل به دریا، کارزار ضد مالیات بر زباله جنبش ضد جنگ در ایرلند، کارزار ضد مالیات خانوار، لیگ ضد نازی همگی مجموعا شکلی از مبارزه طبقاتی بودند اما این جنبش‌ها لزوما مهم‌تر از اعتصاب سال 1913، شورای کارگری لیمریک ، اعتصاب عمومی سال 1926 در شوروی و یا موج اعتصابی عظیم در اوایل دهه 1970 یا اعتصاب معدنچیان در سال 5-1984 نیست. علاوه بر این، مبارزات درون محل کار در محل تولید سود رخ می‌دهد که دارای پتانسیل اقتصادی و سیاسی بیشتری از مبارزات محلی و جوامع کوچک است. به همین دلیل است که اعتصابات توده‌ای، آنگونه که رزا لوکزامبورگ تاکید می‌کرد نقش حیاتی در انقلاب‌ها ایفا می‌کنند. هویت‌های محلی جنبهِ مهمی از طبقه را تشکیل می‌دهد و حتی مارکس این مسئله را به اشکال گوناگون در مبارزه کلی حیاتی به حساب می‌آورد. او به تفصیل درباره شکاف‌های سیاسی‌ای می‌نوشت که ناشی از نژادپرستی علیه ایرلندی‌ها، مسئله برده‌داری یا دیگر ایده‌های گذشته‌گرا بود؛ ایده‌هایی که همچون «کابوسی بر ذهن زندگان»، مانع شکل‌گیری آگاهی انقلابی می‌شدند. با این حال، علی‌رغم تمام بحث‌های مارکس پیرامون ناهمگونیِ آگاهی سیاسی در درون طبقه کارگر، هسته اصلی ماتریالیسم تاریخی او این بود که ریشه طبقه در مناسبات اجتماعی تولید، یعنی در خودِ نظام سرمایه‌داری، نهفته است. ماهیت استثمار کارگران در شیوه تولید سرمایه‌داری به معنی است که کارگران هیچ انتخابی جز فروش نیروی کار خود برای زنده ماندن ندارند. همین مسئله به طبقه عینیت و واقعیت مادی می‌دهد. توصیف هستی طبقه تحت سلطه صرفا با مفاهیم سوبژکتیو به مثابه جمعیت سیاسی یک جنبش اجتماعی نه تنها باعث نادیده انگاشتن ریشه مادی استثمار می‌شود بلکه همچنین بعد تاریخی عاملیت اجتماعی را کنار می‌گذارد. نکته‌ای که مارکس به شدت در نقد سوسیالیست‌های اتوپیایی زمان خودش بر آن تاکید می‌کرد. مارکس در خانواده مقدس می‌گوید: «مسئله این پرولتاریا یا آن پرولتاریا یا حتی کل پرولتاریا نیست، مسئله این است که پرولتاریا چیست و بر اساس این هستی، از نظر تاریخی مقید به انجام چه کاری خواهد بود.» مارکس دریافته بود که اگر مبارزه و مقاومت، نه به مثابه امری ریشه‌دار در سرمایه‌داری و گرایش‌های درون آن - که تغییر سوسیالیستی را ممکن می‌سازند - بلکه به گونه‌ای دیگر درک شود، سیاست رادیکال به آسانی ممکن است صرفاً به درخواستی اخلاقی برای جهانی بهتر تقلیل یابد. جنبش‌های اجتماعی به شکل غیرمستقیم محصول تاثیرات سرمایه‌داری هستند اما دینامیسم متفاوت با استثمار روزمره طبقه کارگر دارند. «نیازها و ظرفیت‌ها» و تجربه «محرومیت و سرکوب» جنبش‌های اجتماعی از پایین همانطور که کاکس و نیلسن به آن اشاره می‌کنند نشان دهنده سرکوب مردم تحت نظام سرمایه داری است اما این تجربه به خودی خود موجب گره خوردن افراد در یک هویت جمعی نمی‌شود. و نمی‌تواند بدون پیوندهای گسترده‌تر با کانون‌هایی که سرمایه داری در آنجا تداوم پیدا می‌کند، پیش برنده فرآیند تغییر اجتماعی باشد. این مسئله را تئورسین‌های جنبش‌های اجتماعی نمی‌توانند به سادگی نادیده بگیرند به خصوص اکنون که بسیاری از این جنبش‌های اجتماعی خود را بر سر دوراهی می‌بینند. در برابر تقلیل گرایی دفاع از طرح ریشه مادی برای طبقه به معنی نیست که مارکسیست‌ها تقلیل‌گرا و خام اندیش هستند. کتاب به شکل جالبی به این سوال در فصل مربوط به پاول بلک‌لج می‌پردازد. نویسنده در این فصل استدلالی روشن در دفاع از دیدگاهی جامع و همه‌جانبه‌ مارکسیستی ارائه می‌دهد. وی نشان می‌دهد که چگونه ایده‌ها، فرهنگ و زبان بر شرایط مادی تأثیر می‌گذارند و با آن‌ها تعامل دارند. نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه بسیاری از مدافعان خودمختاری جنبش‌های اجتماعی ادعا خود را بر پایه نادیده انگاری ابعاد فرهنگی در آگاهی سیاسی توسط مارکسیست‌ها و تقلیل همه چیز به طبقه می‌گذارند. او نشان می‌دهد که ویژگی اصلی نظریه جدید جنبش‌های اجتماعی در دهه 1980 قائل شدن اهمیت محوری برای زبان و فرهنگ در راستای ایجاد همبستگی درون جنبش‌هاست. بسیاری از تاریخ‌دانان سابقا مارکسیست مانند گرت استمن جونز با پیروی از همین جریان ماتریالیسم را رد کردد و به بیان یکی از صاحب نظران «واقعیت را در زبان حل نمود.» بلکلج استدلال می‌کند که این «چرخش فرهنگی» منجر به دوری نظریه پردازان جدیدِ جنبش‌های اجتماعی از مبارزه طبقاتی و همچنین سنت غنی مارکسیستی پیرامون مسئله فرهنگ و زبان شد. بلکلج با اشاره تاریخدانان مارکسیست بریتانیایی مانند کریستوفر هیل و تامپسون و همچنین نویسندگان مارکسیست حوزه زبان مانند ولوشینوف و باختین، استدلال می‌کند که نیاز نیست توصیف و توضیح تجربه انسانی میان دو حد قطب افراطی ماتریالیسم خام و ایده‌الیسم فرهنگی گرفتار بماند. بلکلج دست به بازبینی در مفهوم مارکسیستی زیربنا و روبنا که نظریه پردازان جنبش‌های اجتماعی به علت تقلیل گرایی آن را رد می‌کند، می‌زند. او درکی دقیق و ظریف از چگونگی درهم تندیگی روبنا و زیربنا ارائه می‌دهد. بلکلج می‌گوید که مارکس درکی لایه‌بندی شده از واقعیت داشت که در آن عاملیت هدفمند انسانی توسط روابط اجتماعی تولید چارچوب بندی میشود، اما لزوما به طور مکانیکی قابل تقلیل به آن روابط نیست. بنابراین به‌جای درک روبنا و زیربنا به مفهوم جدا، آن‌ها را یک مفهوم درهم تنیده باید درنظرگرفت. زبان نمونه‌ای است که نشان می‌دهد چگونه این دو، اجزای یک کلیت اجتماعی را تشکیل می‌دهند. او در این باب به آرای ولوشینوف و توصیف او از زبان به عنوان پیوند کلیدی میان زیربنا و روبنا اشاره می‌کند. رابطه میان هستی اجتماعی و آگاهی به گونه‌ای تحقق می‌یابد که در آن، منازعات طبقاتی هم در قالب مبارزات عینی و هم به شکل کشمکش بر سر معنا در زبان، پیش برده می‌شوند. همین امر پدیده‌ای را رقم می‌زند که وولوشینوف آن را «چندآوایی » زبان نامیده است. بلک‌لج با ذکر نمونه‌ای جالب‌توجه نشان می‌دهد که زیربنای اقتصادی صرفا امری ازپیش‌موجود و ثابت نیست؛ درست همان‌طور که «روبنای» زبان و فرهنگ نیز صرفاً بازتابی مکانیکی [از آن] محسوب نمی‌شود. در جریان تجارت دریایی در اوایل قرن هجدهم، کشتی‌های حمل برده ــ که در کانون این اقتصاد بی‌رحمانه قرار داشتند ــ هم به موتور محرک سرمایه‌داری بدل شدند و هم به عرصه‌ای برای مقاومت. او به کتاب «کشتی بردگان » اثر مارکوس ردیکر ارجاع می‌دهد؛ کتابی که جنبش‌های اجتماعی بردگان علیه نظام برده‌داری سرمایه‌دارانه را توصیف می‌کند، اما از تقلیل گرایی و تعیین‌کنندگیِ یک‌جانبه‌ی پرهیز می‌کند. بستر اجتماعی تجارت بردگان، همان زمینه‌ی ازپیش‌موجود بود، اما اینکه آیا بردگان دست به شورش می‌زدند یا نه، به کنش هدفمند، زبان و فرهنگ وابسته بود؛ هیچ‌یک بدون دیگری امکان‌پذیر نبودند. استدلال مرکزی بلکلج این است که «نظریه‌های جدید جنبش‌های اجتماعی» در واکنش به اقتصادگرایی خام برخی از برخی از تحلیل‌های که رسماً با عنوان «مارکسیستی» شناخته می‌شوند، مسئله زبان و فرهنگ را به اصلی تبدیل کردند که در آن، تجربه فرهنگی مانع از به رسمیت شناختن هرگونه مبنای مادیِ مشترک برای مبارزات می‌شد. او تلاش می‌کند این خطا را از طریق ارائه الگویی از فرهنگ و زبان در تحلیل مارکسیستی جبران کند. الگویی که ضمن به رسمیت شناختن ویژگی‌های خاصِ جنبش‌های متمایز، آن‌ها را نه به تصوراتی خشک و صلب از ساختار طبقاتی، بلکه به روابط اجتماعیِ پویایی پیوند می‌دهد که ریشه در شیوه تولید دارند. سیاست و جنبش‌های اجتماعی این کتاب، با وجود آنکه مجموعه‌ای غنی از روایت جنبش‌های اجتماعی است، در باب چگونگیِ تعامل سیاسیِ مارکسیست‌ها با این جنبش‌ها سخن چندانی نمی‌گوید. هرچند در پاره‌ای از روایت‌ها این نکته تلویحاً نهفته است که رهبری، فی‌نفسه، نتیجه‌ای موثر به بار نمی‌آورد. روایت کریس هسکث از جنبش‌های اجتماعی در اوآخاکا و چیاپاسِ مکزیک، مفهوم هاروی مبنی بر فضاهای جغرافیایی به مثابه «فضاهای بدیل برای منازعه سیاسی» را محور اصلی خود قرار می‌دهد. اما بازهم پرسش‌های بی‌پاسخ زیادی باقی می‌‌گذارد. اگر این فضاها، خودمختاری رسمی -مانند چیاپاس حدود ده سال پیش- پیدا کردند و دولت دست نخورده -مانند مکزیک- باقی ماند، آن وقت چی؟ بقا در شرایط محاصره و سرکوب دائم، جوامع چیاپاس را با سختی‌های دردناک،درگیری‌های درونی و ریاضت به‌ بهانه بقا مواجه کرده است. وضیعتی که بسیاری را ناچار به مهاجرت ساخته است. آیا این سرانجامی مطلوب است. افزون بر این، دفاع از نبودِ رهبری به معنای اتخاذ نشدن تصمیمات سیاسی نیست؛ چنان‌که روایت انتقادی‌تر «هایکه شومبرگ » از خیزش سال 2001 آرژانتین نیز همین مسئله را نشان می‌دهد. «افقی‌گرایی» — با هدف دموکراسیِ مستقیمِ بدون رهبر — و تاکتیک «‌سازمان زدایی»، برای مدتی همگام با فورانِ خودجوشِ مبارزه و کنش مستقیم، کارآمد بودند. با این حال، در درازمدت، کنش‌گران همین «سازمان زدایی» را عامل فروپاشی جنبشِ مجامع مردمی «اینترباریالس» (Interbarriales) دانستند. در عمل یو-تی-دی - اتحادیه کارگران بیکار- علیرغم تعهد به به تاکتیک سازمان‌زدایی، دارای ساختار رهبری غیررسمی خود بود و تصمیمات تنها توسط شمار اندکی از افراد گرفته می‌شد. او همچنین تاکید می‌کند که چندپارگی و سکتاریسم چپ آرژانتین منجر به بی عملی و بی قدرتی آن‌ها در دخالت موثر شده است. در شرایطی که «فرایندهای بی‌واسطه و افقی»[در میان گروه‌های چپ] تا حد اصول اعتقادی ارتقا یافتند، همچنان این پرسش که دقیقا دموکراسـی مستقیم برای چه جایگزینی درحال مبارزه است، باقی مانده است. دیوید مکنلی در پژوهش خود درباره ترکیب‌بندی طبقاتی در جنبش‌های مختلف در بولیوی، مکزیک، تونس و مصر، تحلیل جالبی درباره وابستگی متقابل جنبش توده‌ای و ترکیب ‌بندی طبقه کارگر ارائه می‌دهد. او نشان می‌دهد که جنبش‌ها قابل تقلیل به طبقه نیستند اما با این وجود به شکل تعیین‌کننده توسط دینامیسم طبقه شکل می‌گیرند. با اینحال اشاره به تغییرات الگوی ترکیب‌بندی طبقه کارگر و حفظ وحدت در عین کثرت در اوج مبارزات یک بحث است و نحوه پیش بردن این مبارزات بحث دیگر. به‌نظر می‌رسد مکنلی در این مورد حرفی برای گفتن ندارد. مسائل مربوط به استراتژی و تاکتیک را نمی‌توان کنار گذاشت خصوصا اکنون که ما با وقفه و شکاف در جنبش‌های بولیوی و مکزیک مواجهیم. درست در زمانی که رژیم‌های جدید برای دفاع از سرمایه‌داری تجدید قوا می‌کنند، آیا نباید از این مسائل درس بگیریم؟ در بحث مصر، بزرگداشت وقایع گذشته دیگر کافی نیست، چرا که کنش‌گران سیاسی و سوسیالیست‌ها با انتخاب‌های سیاسی دشواری در قبال اخوان‌المسلمین و مسئله سرکوب روبرو هستند. دیگر تقدیر صرف از اشکال خودجوش سازمان‌دهی و امید به اینکه جنبش‌های اجتماعی به‌سادگی در آینده دوباره ظهور پیدا خواهند کردند، کافی نیست. باید درباره آینده‌ای که این جنبش‌ها تصویر می‌کنند و اینکه آیا می‌توان این اهداف را بدون سلب قدرت از طبقه کوچک سرمایه‌دار - که کنترل ابزار تولید و توزیع را در دست دارد - محقق ساخت، همچنان بحث کرد. این پرسش‌ها و مسائل همچنین نیاز به وجود سازمان‌های سوسیالیستی انقلابی که بسیاری در جنبش‌های اجتماعی آن را رد می‌کردند، به وجود می‌آورد. با این حال، کتاب به شکل بسیار محدود به این موضوع می‌پردازد. نکته عجیب اینجاست که اگرچه این اثر با هدف پیوند دادن اندیشه‌های مارکس با ایده‌های جنبشِ اجتماعی آغاز می‌شود، اما به ندرت به ایده کلیدی مارکس یعنی انقلاب اجتماعی و انتقال قدرت از یک طبقه به طبقه‌ای دیگر پرداخته شده است. جنبش‌های اجتماعی پدیده‌های نوظهوری نیستند. «جنبش‌گرایی» به مثابه یک مرام سیاسی، از اواخر دهه 1970 رونق داشته است. در کشورهایی همچون ایتالیا، فرانسه، سوئد، پرتغال و اسپانیا، «بحران مبارزه‌» که پس از یک دهه تقابلات و تحولات عظیم پدید آمد، تا حد زیادی ناشی از نحوه نگرش و تعاملِ جریان چپ مارکسیستی با جنبش‌های اجتماعی‌ای بود که در آن دهه به سرعت و به‌شکل گسترده‌ای سر برآورده بودند. جنبش‌های اجتماعی قرار بود سرآغاز نوع جدیدی از سیاست باشند؛ سیاستی که دیگر بر محوریت طبقه کارگر به‌عنوان عامل اصلی تغییرات اجتماعی تکیه نمی‌کرد و هر گونه ادعای خلاف این شکل از سیاست به عنوان رویکردی تقلیل‌گرایانه و مبتنی بر جبر اقتصادی کنار می‌گذاشت. امید آن بود که جنبش‌های «خودجوش» ‌بتوانند ردای تغییر اجتماعی را بر تن کنند و جایگزینی گسترده‌تر و متنوع‌تر برای طبقه کارگر فراهم آورند. این حرکت به سمت‌وسویی پیش‌بینی نشده کشیده شد. از یک سوی سیاست‌های اصلاح‌طلبانه رونق گرفت — آن‌گونه که در بسیاری از بخش‌های جنبش فمینیستی دیدیم — و از سوی دیگر، همچون فرانسه و ایتالیا، به سوی تأکید انحصاری بر انتخابات پیش رفت. اگرچه کنش‌گران سیاسی درنهایت دریافتند که هر دوی این مسیرها به سرخوردگیِ عمیق‌تری می‌انجامد. این اتفاق بدین دلیل رخ داد که سازمان‌های چپ‌گرای آن دوران، معمولاً تابع خودانگیختگیِ جنبش‌ها بودند. شکی نیست که مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها باید در کانون جنبش‌های امروز قرار داشته باشند. درگیری‌های این جنبش‌ها با حکومت، اقشار وسیع‌تری از مردم را به درک ضرورتِ تغییری انقلابی سوق می‌دهد. همه از جمله سوسیالیست‌ها و کنش‌گران می‌‌توانند از تجربه مبارزاتی این جنبش‌های بیاموزند، اما مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها ضمن پایبندی بی‌قید و شرط به مبارزات این جنبش‌ها، باید در درون آن‌ها نیز بر رویارویی قاطعانه با دولت، پیوند با سایر مبارزات و مشارکت دادن کارگران متشکل تاکید کرده و با گرایش جنبش به سوی احزاب اصلاح‌طلب مخالفت ورزند. این استدلال در کتاب «مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی» به‌وضوح مطرح نشده است؛ ازاین‌رو، خواننده در پایانِ این اثرِ بسیار پربار و آگاهی‌بخش، با این پرسش تنها می‌ماند که گام بعدی چیست.

منبع https://www.marxists.org/history/etol/newspape/irishmr/vol02/no07/holborow.pdf

خواندن بعدی

نقد و بررسی کتاب انگلس و مردمان «غیر تاریخی»: مسئله‌ی ملی در انقلاب ۱۸۴۸، نوشته‌ی رومن روسدولسکی
نظریهمقاله

نقد و بررسی کتاب انگلس و مردمان «غیر تاریخی»: مسئله‌ی ملی در انقلاب ۱۸۴۸، نوشته‌ی رومن روسدولسکی

روسدولسکی به‌درستی خاطرنشان می‌کند که موضع انگلس درباره‌ی اسلاوهای اتریش، به دست «سخت‌گیرترین منتقدِ همه‌ی منتقدان یعنی تاریخ» برای همیشه ابطال شده است. «مردمان ارتجاعی» که انگلس محکومشان می‌کرد، همان چک‌ها و اسلاوهایی…

اندی کلارکسون
تصرف در عصر پسااینترنت
نظریهمقاله

تصرف در عصر پسااینترنت

زمانی که نه ابزار تولید را در اختیار داریم و نه کنترلی بر شیوه‌های تولید، خود را در احاطهٔ ابژه‌ها، تصاویر، نظام‌ها و روایت‌هایی می‌یابیم که همگی تحت نشان سرمایه شکل گرفته‌اند. از گوشی هوشمندی که در دست داریم تا…

سامی آل‌مهدی
دربارۀ کتابِ «پروپاگاندا»، نوشتۀ ادوارد برنیز
نظریهمقاله

دربارۀ کتابِ «پروپاگاندا»، نوشتۀ ادوارد برنیز

کتابِ «پروپاگاندا» در سالِ 1928 م. منتشر شد و جامعۀ تجاریِ آمریکا را بسیار تحتِ تأثیر قرار داد. فعالانِ بخشِ تولید، در زمینۀ تبلیغات تلاش‌هایی داشتند، که همگی به شکست انجامید. اساساً تلاش‌ها و کمپین‌های تبلیغاتی در آن…

نوام چامسکی